محمد على مجاهدى
450
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
سوى خرگاه شد سالار با شاه * كه بدرود آورد با لشكر آه پس از بدرود اطفال جگرريش * طلب كردند آب از ساقى خويش جواب ساقى لبتشنگان را * ندانم چون ندارم آب زبان را . . . شه بىلشكر و سالار بىيار * روان شد سوى ميدان بهر پيكار تو گفتى كربلا دشت حنين است * على : عباس و پيغمبر : حسين است ز جا شد كنده آن انبوه لشكر * نه سر پيدا ز پا نه پاى از سر . . . چو شد ميدان كين خالى ز لشكر * شه آبآفرين گفت اى برادر روان شو سوى آب اى نازنين يار * براى كودكان آبى به دست آر به سوى آب شد سقاى محشر * به رزم اندر بدى سبط پيمبر . . . يم رحمت چو در نم شد شناور * خميده از پشت خنگ كوه پيكر كف كافيش پر بنمود از آب * كه سازد لعل خشك از آب سيراب به ياد تشنگان وادى غم * فراتش در نظر شد بحرى از سم به خود مىگفت باشد از ادب دور * كه من سيراب و شه از آب مهجور يكى خشكيده مشكى داشت با خويش * در آب افكند با امّيد و تشويش ز جور چرخ بدرفتار كجرو * ز اشك چشم مشكش گشت مملو چو عزم خيمه كرد آن مير صفدر * نهنگآسا شناور شد تكاور به سر سوداى وصل عشق مىيافت * عنان عشق سوى عشق مىتافت « 1 » * * * چو از ميدان گردون چتر خورشيد * نگون چون رايت عباس گرديد به چترى نيلى اين زال مجدّر * كشيد از بهر ستر آل حيدر بتول دومين ام المصائب * چو خود را ديد بىسالار و صاحب بر ايتام برادر مادرى كرد * بناتُ النّعش را جمعآورى كرد
--> ( 1 ) . همان ، ص 73 و 74 .